چرا حتی حامیان جمهوری اسلامی که به غرب می آیند، در غرب ماندگار می شوند؟ (قسمت اول)

، ۲۵ شهریور ۱۳۹۴

Ahmad Maleki

Ahmad Maleki

طرح مساله

خاطره ای از زمان های اخیر:
در جلسه تفسیر قرآن دانشگاه ام آی تی هستم. ارائه کننده وارد دوران میان سالی شده است و سال ها است که در آمریکا زندگی می کند. ایشان از حامیان پروپاقرص جمهوری اسلامی و آقای خمینی است. جلسه در مورد تفسیر سوره مومنون است و در مورد آیاتی است که به تعامل انبیا با جامعه می پردازد. ارائه کننده توضیح می دهد که انبیا در تعامل با جامعه و قدرتمندان جامعه خود را مامور به وظیفه می دانند و نه نتیجه. لذا طبق اصولی که دارند، از هوا و هوس جامعه پیروی نمی کنند و لذا رفتارشان با عرف سیاسی متداول فرق دارد. مثال می زند که آقای خمینی هم چون پیرو انبیا بود، همین سیره را داشت و همین رمز پیروزی انقلاب ایران بود و گرنه در همان دوران امثال شیخ محمود حلبی هم بودند که شب ۱۷ شهریور یک انگشتر به شاه فرستاد و روی آن یک نامه گذاشت که “یدالله فوق ایدیهم”. اما در مقابل در نظام های غربی، ساختار به گونه ای است که سیاستمداران از هوا و هوس جامعه پیروی می کنند. یعنی از طریق نظرسنجی، جهت گیری اکثریت جامعه را استخراج می کنند و از همین طریق طوری رفتار می کنند که خوشایند اکثریت مردم باشد تا بعدا رای بیاورند. مثال می زند که مثلا در آمریکا تا چند سال پیش چون طبق نظرسنجی ها اکثر مردم مخالف ازدواج همجنس بازان بودند، اکثر سیاستمداران حتی اگر موافق بودند، در ظاهر بروز نمی دادند. اما همین که مشخص شد حدود نیمی از مردم نظر مثبت دارند، در دستور کار قرار گرفت و در نهایت ازدواج همجنس بازان قانونی شد. ادامه می دهد که اشکال این رفتار این است که سیاستمداران پیرو هوا و هوس مردم می شوند که لزوما منطقی نیست و ممکن است کشور را به سمت تصمیم غیر منطقی ببرد که همین برای غرب بحران زا خواهد شد. اضافه می کند که این فقط حرف خودش نیست و حتی متفکرانی مثل ژان پل سارت این نکته را تایید کرده اند نظام سیاسی فعلی غرب، جامعه را به فروپاشی می کشد و همین حالا نشانه های فروپاشی غرب در حال دیده شدن است. حرفهای  جذابی می زند و در ظاهر همه حضار به دقت گوش می کنند. یکی می پرسد، چطور می شود به چنین وضعیتی دچار نشد. می گوید باید تحت ولایت خداوند قرار گرفت و اگر اکثریت مردم جامعه چنین خواسته ای داشته باشند، حتما خداوند برای آنها رهبری برمی انگیزد و اگر چنین نشود از لطف و رحمت خداوند به دور است. بعد به قول شهید چمران استناد می کند که چنین رهبری از خطاهای فوق بری است. مثال می زند که آقای خمینی نمونه چنین رهبری است.

با این که با همه سخنان او موافق نیستم اما حرف های جالبی می زند و فن بیان خوب هم دارد. اما همه اش ذهنم در حال کلنجار است که از او بپرسم، اگر جامعه آمریکا در حال فروپاشی است، چرا در آمریکا ماندگار شده و زندگی می کنی؟ مگر در ایران برای یک نیروی متخصص کار مناسبی پیدا نمی شود؟ تازه می توانی به نظامی که تحت ولایت خداوند است، کمک هم کنی. حتی از اساس از دینی که یک ایرانی به جامعه اش دارد بگذریم، کدام آدم عاقل جامعه خود را ول می کند و می رود جایی زندگی کند که نظامش در حال فروپاشی است؟ خیلی با خودم کلنجار می روم اما جرات نمی کنم بپرسم. بیشتر برای این که تا حدی در مورد یک انتخاب خصوصی است و جای پرسش نزد عموم نیست. بعد از جلسه هم فرصت نمی شوم صحبت کنیم.

شاید فکر کنید که افرادی شبیه مثال فوق معدود باشند. اما در غرب چنین افرادی کم نیستند. افرادی که حامی جمهوری اسلامی هستند و مذهبی هم هستند اما با وجود این که ساکن غرب هستند اما وقتی سر صحبت را باز می کنی از وضعیت خود در غرب به صورت خاص و وضعیت غرب به صورت کلی می نالند! جالب است در میهمانی هایی در ایران برایم پیش آمده است که فردی از این قشر برای بنده که سابقه زندگی بیشتر از او در غرب داشتم، توضیح می داد که چرا غرب بد است و سعی می کرد ثابت کند که وضعیت ایران بهتر است! یا موردی بود که خود سالیان سال است که ساکن غرب است اما بنده را برحذر می داشت از این که ساکن غرب شوم و توصیه می کرد سریع باز گردم ایران! یا اگر نکته مثبتی از غرب را ذکر می کردم، سعی می کرد توضیح دهد چرا اشتباه می کنم!

فکر می کنم قبول کنید که رفتار فوق پارادوکسیکال است. یعنی اگر غرب را جامعه در حال فروپاشی بدانیم، حتی تحصیل در آن بلاوجه است. به خصوص که اکنون دوره های تکمیلی خیلی خوب در ایران هم وجود دارد و به جرات می گویم دانشگاه های خوب ایران مثل شریف، از نظر علمی حتی در دوره تکمیلی در حد دانشگاه های متوسط آمریکا هستند (اما خوب معلوم است هارواد نیستند). کدام انسان عاقل قبول می کند که کشور خود را ول کند و برای تحصیل یا زندگی به یک کشور برود که در حال فروپاشی است؟ یا حتی اگر قبلش نمی دانسته، بعد از رفتن و مشاهده وضعیت، به کشور خود باز نگردد؟ یا به فرض، برای تحصیل رفته است، بعد اتمام تحصیل به ایران باز نگردد؟ اما قشری را می بینیم که ساکن غرب هستند و به ایران نمی خواهند بازگردند اما با این وجود شاکی از غرب هستند! وقتی هم با ایرانی های داخل کشور صحبت می کنند، سعی می کنند آنها را قانع کنند که غرب جای بدی است! باور کنید بسیاری از افراد متدین داخل ایران هم انتخاب زندگی در غرب را داشتند، ممکن بود به این وضعیت برسند. نشان آنجا که حتی داریم از طلابی که موسسه آقای مصباح یزدی جهت تحصیل در کانادا بورس کردند، به این وضعیت رسیدند. مثلا حجت الاسلام آقاطهرانی که گرین کارت هم داشت که نشان از قصد از زندگی طولانی مدت در غرب، در برهه ای از زندگی ایشان داشته است یا نمونه دیگر که بنده آشنایی شخصی دارم. یا برخی کارمندان جمهوری اسلامی که با خانواده عازم ماموریت های طولانی مدت می شوند و در نهایت اگر خودشان هم بازگردند، خانواده شان در غرب می ماند. یا هزارفامیل جمهوری اسلامی که با وجود مسئولیت داشتن و خوردن از توبره مردم ایران، آقازاده های متعدد ساکن غرب دارد.

در این پست بیشتر هدف طرح مساله بود. چون تعداد افراد مذهبی که به غرب می آیند، در سال های اخیر خیلی رشد داشته است. یعنی از ایرانی هایی که مثلا بیست سال است ساکن غرب هستند، بپرسید، تایید می کنند که تعداد مذهبی ها زیاد شده است و مثلا بیست سال قبل، تهیه گوشت حلال معضل بود. لذا موضوعی است که برای افراد بیشتر مبتلابه خواهد بود و خوب است حول آن بحث شود و شاید آمادگی بیشتر برای افراد ایجاد کند.

در آینده و در پست دیگری سعی می کنم، جمع بندی خود را از چرایی و علت چنین خروجی شرح دهم.

 


پ.ن.۱: بنده با افکار سارت آشنا نیستم و صحت نقل فوق در مورد شیخ محمود حلبی را هم نمی دانم و تنها نقل از فرد مذکور بود.
پ.ن.۲: ممکن است پرسش شود که خود تو مگر در مورد نکات منفی غرب نمی نویسی؟ در پاسخ باید بگویم صحیح است که بنده در مورد نکات منفی غرب بیشتر می نویسم، اما در مورد نکات مثبت هم می نویسم. در کنار این، بیشتر در مورد نکاتی می نویسم که کمتر به آن پرداخته شده است و نزد جامعه ایرانی نکات مثبت غرب بیشتر شرح داده شده است تا نکات منفی و لذا پرداخت به نکات منفی جهت آگاهی مخاطب اولویت دارد.
پ.ن.۳: ممکن است پرسش شود، تو خودت مصداقی از افراد فوق نیستی؟ در پاسخ باید بگویم بحث بنده اینجا طرح یک مساله شخصی نیست اما به فرض هم باشم، مگر کسی جز قشر فوق باشد، حق سخن گفتن در این موضوع را ندارد؟ اصلا شاید بخواهم بعد از طرح موضوع، استدلال کنم چرا رفتار فوق پارادوکسیکال نیست.
پ.ن.۴: چنان چه خود جز قشر فوق هستید یا با چنین افرادی آشنایی دارید و در این مورد بحث کرده اید، ممنون می شوم که در کامنت ها یا به صورت خصوصی چرایی رفتار پارادوکسیکال فوق را شرح دهید. سعی خواهد شد در پست بعدی استفاده شود. چون خود بنده هم در حال تامل و جمع آوری و جمع بندی اطلاعات هستم.

کلیدواژه‌ها: ، ،


Leave a Reply