خاطره‌ی همکار آمریکاییم از تاکسیران ایران

، ۲۸ فروردین ۱۳۹۳

نزدیک به دو سال است با «باب» همکار شده ام. باب دکترای ادیان دارد، اما کارش تحلیل نظام‌های بهداشتی و شاخص‌های سلامت است. اصالتا اهل فلوریدا است اما می‌گوید که ماساچوست را برای زندگی کردن دوست دارد.

چند روز پیش باب خاطره ای برایم تعریف کرد. گفت در نوجوانی همراه مادرش در ایران بوده است (نپرسیدم برای چه کاری) و گفت که یک روز خبری وحشتناکی دریافت کردند: پدرش در تصادف رانندگی در فلوریدا کشته شده بود.

آنها فرصت کمی داشتند که کارهای شخصی و اداریشان را در کوتاهترین مدت انجام دهند و بلیت هواپیما بخرند و به سمت خانه‌ی شان در میامی راه بیفتند. برای همین، یک تاکسی دربست گرفتند.

تاکسیران در حین شش، هفت ساعتی که آنها را به نقاط مختلف تهران می‌برد، از ماجرای فوت پدر خانواده مطلع شده بود و با آن‌ها ابراز همدردی کرده بود.

آنها سرانجام موفق شده بودند دو بلیت (با چند پرواز درازمدت) برای فردای آن روز بخرند. وقتی تاکسیران آنها را به اقامتگاهشان رساند، قرار گذاشت که فردا برگردد، آنها را به فرودگاه ببرد و بعد کل کرایه تاکسی را با آنها حساب کند.

فردایش تاکسیران آمده بود و آنها را به فرودگاه مهرآباد برده بود. اما گفته بود، با توجه به شرایطی که خانواده با آن درگیر شده است، از آنها هیچ کرایه‌ای نمی‌گیرد، . نگرفته بود!

باب می‌گفت، آن راننده تاکسی مرد بزرگی بود، چنین چیزهایی را کمتر می‌شود دید.

 


این خاطره به طور اتفاقی با ماجرای حمله به مقبره آرتور پوپ ایرانشناس و همسرش [bit.ly/1j81Zsl] و همچنین ممانعت از تدفین ریچارد نلسون فرای در اصفهان [bit.ly/1mapaJc] همراه شد.


Leave a Reply