خاطره

دو پرسش جالب در مسابقه ی تلوزیونی دانش آموزان دبیرستانی در ماساچوست

، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵

امروز داشتم به طور اتفاقی شبکه ی WGBH-2 را میدیدم، شبکه ای آموزشی و غیر انتفاعی. این شبکه یک برنامه دارد به نام «آزمون دبیرستانی» که در آن دو گروه دانش آموزان برتر از دو دبیرستان می آیند و در مسابقه ای علمی به پرسشهای مجری و بعضی مقامات ایالت (که پرسشها را به صورت ویدیویی ضبط و ارسال کرده اند) پاسخ می دهند.
http://www.wgbh.org/quizshow

دو پرسش جالب در این برنامه شنیدم:

اول آنکه یکی از سوال این بود که “کدام نامزد انتخابات ریاست جمهوری تهدید کرده است که مسلمانها را از ورود به آمریکا باز خواهد داشت؟” این پرسش کاملا خارج از فرم برنامه و متفاوت با تمام پرسشهای دیگر بود (پرسشها غالبا جنبه ی علمی و تاریخی داشتند). مشخص بود که یک ضد تبلیغ برای دونالد ترامپ در یک برنامه ی آموزشی است. به این پرسش، پاسخ صحیح داده شد.

دوم پرسشی بود با این مضمون که: در طی انقلاب اسلامی سال ۱۹۷۹، شاه از کدام کشور بیرون رانده شد؟ به این پرسش نیز پاسخ صحیح داده شد: ایران!

، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
در گروه: زندگی در آمریکا

۲ Comments more...

نگاه انتقادی به صدا و سیمای ایران در مورد خریدهای نوروزی

، ۲۲ اسفند ۱۳۹۴

هیچوقت یادم نمیرود در هنگامه بحران شدید اقتصادی غرب، سرخط همیشگی اخبار صدا و سیما و تحلیل های روزنامه های حتی منتسب به اصولگرایان در ایران، در هنگام کریمس، این بود که مردم و خانواده ها در غرب به خاطر مشکلات اقتصادی شدید، نمیتوانند خرید مناسب یا زیاد داشته باشند و مثلا فلان درصد نسبت به سال قبل، خرید کریسمس مردم مغرب زمین کمتر شده است!

این مسئله وقتی هیجانی تر میشد که دو-سه ماه بعد از آن و درهنگامه نوروز خودمان، بخش های مهم خبری صدا و سیما بصورت افراطی و تعجب برانگیر، بهترین زمانهای خود را صرف گرفتن گزارش از شلوغی بازارها و مراکز خرید در سراسر ایران میکردند که ببینید مردم چقدر خرید میکنند. گزارش از پیر و جوان، زن و مرد، کودک و والدین و … همه شاد و خندان در حال خرید برای عید نوروز!

البته بعدا این مسئله برای من رمزگشایی شد! تفکر سرمایه داری و اقتصاد بازار به من و تو دیکته میکند که یکی از شاخصه های سلامت بازار و وضعیت اقتصادی جامعه، خرید تا خرخره(!)، بیش از حد نیاز(!)، همینجوری و دور همی(!)، چشم رو هم چشمی (البته این مخصوص ایران است بیشتر!)، در هنگام سال نو است. باید انقدر تقاضا و عطش خریدتان بالا باشد، تا سرمایه داران و تولیدی ها روی ماکزیمم منحنی های سود خود با بیشترین ظرفیت ممکن تولید کنند و … و همه اینها نشاندهنده پویایی اقتصاد شماست! و خوب از اینجا میتوان فهمید چرا صدا و سیمای ما و رزونامه های حتی منتسب به اصولگرایان در این زمین بازی میکنند!

اما اسلام چه میگوید؟ اوه ببخشید اصلا مگر اسلام هم در این زمینه ها حرفی دارد؟ یا شاید بهتر باشد اینگونه بگوییم: اصلا مگر اسلام هم حقی برای حرف زدن در این موارد دارد؟ یعنی تو (یوسف) میخواهی بگویی صدا و سیمای جمهوری اسلامی نمیفهمد و نمیداند اسلام چیست و چه میگوید؟

خدا را صد هزار مرتبه شاکرم که در محیط خانواده و مدرسه ای بزرگ شدم که به من اموختند قدم از قدم برندارم مگر ببینم اسلام چه میگوید. مطمئنم همه شما خانواده هایی را میشناسید که شرایط اقتصادی ایشان بقدری خراب است که توانایی خرید شب عید ندارند. اگر نمیشناسید که کلاهتان پس معرکه است! صدا و سیما بصورت افراطی نمایشی تهوع آور از خریدهای شب عید را نشان میدهد و تهییج ملت برای خرید بیشتر و بیشتر و من دلم برای پدر و مادری میسوزد که فرزندانشان برنامه های مختلف صدا و سیما را میبینند که در همه آنها بچه ها در حال تعریف خریدهای شب عیدشان هستند، یا دست در دست والدین رفته اند خرید، این بچه ها بصورت ناخودآگاه انتظار دارند و درخواست میکنند از والدین که ما هم میخواهیم، و من دلم پیش آن پدر و مادر است، برای خجالتی که باید از فرزندانشان بکشند؛ و چه چیز بدتر برای حاکمیت اسلامی از آه و خجالت والدین از فرزندشان برای عدم امکان برآورده کردن درخواستی به این کوچکی!

صدا و سیمای ما نمیداند که با فرهنگ این مردم دارد چه میکند. البته بهتر است بگویم کلا نظام اسلامی نمیداند. از طرفی میخواهد ایشان همه اسلامی تربیت شوند و از طرف دیگر در زمین اقتصادی بازار آزاد و سرمایه داری بازی میکند. و جمع نقیضین چه شود!

این مسئله در مورد خریدهای قبل از شروع سال تحصیلی هم صدق میکند. هنوز یادم نرفته معلم اجتماعی سال اول راهنمایی ما روز اول کلاسش به ما چه گفت (میشود حدود ۲۰ سال پیش!). رسم بر این بود که معلم هر درس در جلسه اول به بچه ها میگفت که برای آن سال دفتر چند برگ بگیرند؛ ۴۰، ۶۰، یا ۱۰۰. معلم اجتماعی ما جلسه اول گفت هیچ کس حق خریدن دفتر جدید ندارد، بروید و از برگه های سفید باقیمانده از دفاتر سال قبلتان یک دفتر ۴۰ برگ درست کنید، برایش جلد هم درست کنید با چیزهایی که در خانه دارید! هنوز که هنوز است آن دفتر را دارم و عشق بازی که با آن دفتر میکنم مطمئنم با هیچ دفتر طرح سوپرمن و فوتبالیستها نمیکردم! فکر نمیکنم بچه های امروزی اصلا این چیزها را درک بکنند!

خدا را شاکرم در فرهنگی بزرگ شدم که سعی مان بر این بود تا لباس/کفش یا وسیله ای نخریم مگر آنکه واقعا به آن نیاز داشته باشیم و یا لباس/کفش قبلی دیگر قابل استفاده نمی بود. این نه برای فقر یا خساست (که الحمدلله وضع مالی و زندگی مان خیلی خوب بود)، بلکه از روی آموزه های اصیل اسلامی نشأت گرفته میشد. این اصل زمان نمیشناسد، یعنی چون دم نوروز است حتما باید یک دست لباس نو بخریم با اینکه چندین دست لباس داریم که فقط یکبار تا به حال پوشیده ایم! یا شروع سال تحصیلی جدید است و حتما باید کیف جدیدی بخریم با اینکه کیف قبلی مشکلی ندارد! و …

کاش جمهوری اسلامی میدانست با فرهنگ مردم دارد چه میکند! کاش حوزه های علمیه و آخوندهای ما … وللش، ما را چه به بزرگان!!!

 

Motahhari-Norouz

بعد نوشت:

– بعد از انتشار این مطلب در شبکه های مجازی بازخوردهای زیادی گرفتم که در وقت مناسب در مورد آنها خواهم نوشت اما یکی از مهمترین آنها این بود که چرا بر روی روزنامه های منسوب به اصولگرایان تاکید داشته ام!؟

و اما پاسخ: دلیل آنکه از اصلاح طلبان چیزی نگفتم، یک پیش فرض است (شاید غیرمنصفانه)، که قاعدتا اصولگرایان بیش از اصلاح طلبان به نقش داشتن اسلام در تمام شئون زندگی مسلمانان اعتقاد دارند!!

 

 

، ۲۲ اسفند ۱۳۹۴
در گروه: اجتماعی, اقتصادی, خاطره

Leave a Comment more...

در آمریکا پرسیده شد: «رفسنجان» انتخاب شد؟

، ۱۰ اسفند ۱۳۹۴

امشب اتفاق جالبی افتاد. همسرم، رئیس بخش محل کار و خانواده اش را همراه بعضی از فامیل خودمان دعوت کرده بود به شام. صحبتها کشیده شد به انتخابات درون حزبی آمریکا و ترامپ و بعد، رئیس همسرم پرسید: «از انتخابات ایران چه خبر؟ “رفسنجان” انتخاب شد؟ البته من نامش را درست نمی دانم…» یکی از آشنایان ما که بی نهایت طرفدار هاشمی است گل از گلش شکفت و پاسخ داد که هاشمی با اختلاف زیاد رای آورده است و…

بعد از شام و خداحافظی از دیگر مهمانان، ما و برادرم سوار ماشین شدیم تا او را به مکانی که در کمبریج اجاره کرده است برسانیم. وقتی رسیدیم، اتفاقا صاحب خانه اش هم از در آمد بیرون و سلام و علیکی رد بدل شد. از ما پرسید که آیا شما از اخبار انتخابات در ایران راضی هستید؟ پاسخ دادم نه، نامزدهایی که من طرفدارشان بودم، شکست خوردند. گفت یعنی تو طرفدار «هارد لاینرها» (تندروها) هستی؟ (توی دلم گفتم تندرو ترامپ شماهاست، من طرفدار انقلاب خمینی هستم.)

در ضمن، هر دو نفری که در مورد انتخابات ایران سوال پرسیدند، یهودی هستند.

، ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
در گروه: خاطره, زندگی در آمریکا, سیاسی

۱ Comment more...

زندان – فرودگاه بین المللی پیرسون تورنتو

، ۰۹ آذر ۱۳۹۴

از نیمه‌شب تا الان (ساعت ۶:۰۰ بعد از ظهر) توی فرودگاه لعنتی تورنتو گیر افتاده ام. حد اقل سه ساعت دیگر هم ا اینجا خواهم بود. افتضاح و شیر در شیری است این فرودگاه پیرسون تورنتو، چیزی فراتر از فرودگاه امام خمینی خودمان.

پرواز ساعت ۶:۳۰ صبح را از دست دادم. جنابان گشاد کانادایی ـ آمریکایی برای پروازهایی که ساعت ۶ صبح به بعد انجام می شوند، تازه ساعت ۵:۳۰، در اصلی (گیت) را باز می‌کنند. بعد هفت خوان رستم شروع می‌شود برای کاغذ بازی‌های کنترل گذرنامه و گمرک (بله، کنترل گذرنامه و گمرک آمریکا در بخشی از فرودگاه مبدا در کشور مبدا قرار دارد!)؛ کارهایی که در تئوری باید با دستگاه‌های خدمات‌دهی شبهه ای.تی.ام به سرعت انجام شود، اما غالبا یک گیر و گوری هست که کار پیش نمی‌روند و نهایتا باید مراجعه کرد به مسوول خدمات.

پلیس گذرنامه‌ی آمریکا هم لطف کرد چند ساعتی تا فیها خالدون ما را تفتیش کرد و بعد هم به حالت بازجویی سوال‌هایی پرسید که نکیر و منکر شب اول قبر نمی‌پرسند! سوالهایی که اگر خانواده همراهم نبود و پایم نیز روی خاک آمریکا بود (نه کانادا)، جواب همه‌شان این می‌شد: «به تو ربطی نداره»! مثلا نشانی پدر و مادرم در ایران و بردارم در فلان شهر و کارفرمای آن یکی برادرم در بهمان شهر را پرسید! و همچنین فهرست تمامی اکانتهایی که در شبکه‌های اجتماعی دارم، از جمله لینکدین!

بعد هم که از پرواز خودم و حتا پرواز بعدی جا ماندیم، یعنی جایمان گذاشتند(!)، فرمودند که شرمنده، جای خالی در هیچ پروازی تا فردا صبح نداریم! اما بعد لطف کردند در آخرین پرواز امشب جایمان دادند، منتها از بس که شیر در شیر است اینجا، گفتند تا کسی از یک سازمان امنیتی خراب شده‌ای (خراب شده را من می‌نویسم)، علامت خطری (رِد فلاگ) برایت بلند نکرده، بدو برو از بازرسی رد شو و دیگر هم بر نگرد، و الا ممکن است همین آش را دوباره در کاسه‌ات بریزند!

این دفعه که جناب کدخدا رضایت داده بود، شاهقلی گیر داد! از امنیت گمرک آمریکا در خاک کانادا رد شده بودم، امنیت پرواز کانادا رضایت نمی‌داد که پروازم عوض شود! یک ساعت دیگر ما را علاف کردند.

حالا تمام این ماجراها و بگیر و ببندها در پرواز شب قبلش (از کلگری به تورنتو) و در پرواز قبلیش (از بوستون به کلگری) اتفاق افتاده بود و تمام سوراخ سنبه‌های من را گشته بودند. همه‌ی اینها هم البته بازرسی کاملا تصادفی (رندوم) است (ارواح عمه‌شان) و برای هر کسی ممکن است پیش بیاید؛ آن هم سه بار پشت سر هم!

باید دو ساعت و نیم دیگر هم در این فرودگاه لعنت شده بمانم. بطری کوچک آب، سه دلار؛ دو دست نیمرو و سیب‌زمینی سرخ شده و دو تا چای و یک شیرینی شبیه شیرینی یزدی خودمان، ۵۰ دلار. زندان زیبا و گران پیرسون است اینجا. دست کم، مانند فرودگاه‌های بین المللی اروپا، صندلی درازکش یا دوتا صندلی به هم چسبیده که دسته نداشته باشند هم پیدا نمی‌شود اینجا که چند دقیقه بخوابم و این دقایق طولانی را نشمرم…

 

عکس آرشیوی - تجمع مسافران در کنترل گذرنامه ی آمریکا، فرودگاه پیرسون تورنتو 2012

عکس آرشیوی – تجمع مسافران در کنترل گذرنامه ی آمریکا، فرودگاه پیرسون تورنتو ۲۰۱۲

، ۰۹ آذر ۱۳۹۴
در گروه: خاطره, زندگی در آمریکا

Leave a Comment more...

تست درایو به شیوه‌ی فورد!

، ۱۰ مهر ۱۳۹۴

امروز نمایندگی فورد آمده بود جلو محل کار ما دکه‌ای زده بود و افراد رو دعوت می‌کرد دو سه مدل از ماشین‌هاش را همانجا «تست درایو» کنند. تست درایو یعنی سوار ماشین بشوید و یک چرخی بزنید و ببینید ماشین چه جوری هاست، خوب است، بد است، دوست دارید بخرید یا نه.

خلاصه من هم دیدم سنگ مفت و گنجشک مفت، رفتم ثبت نام کردم و همان موقع کلید یک فورد اسکیپ وی ۶ صفر کلیومتر را دادند دستم و با فروشنده رفتم یک دوری زدم.

بعد یک نظر خواهی و چند تا پرسش پر کردم، در حد ۳-۴ دقیقه. بعد برای اینکه از این عمل شجاعانه(!)ی من تشکر کنند، پرسیدند که ناهار مجانی می‌خواهی یا کارت هدیه؟ من هم گفتم کارت هدیه!

یک کارت ۲۰ دلاری به من دادند و «هَو اِ گود دِی» (= روز خوبی داشته باشی).

بعدش هی بگید «مرگ بر» و «ننگ بر» و «چرا دست دادی» و…!!

www.ford.com/suvs/escape

، ۱۰ مهر ۱۳۹۴
در گروه: خاطره, زندگی در آمریکا

Leave a Comment more...

ایران و انگلیس: از تسخیر سفارت تا رابطه

، ۰۴ مرداد ۱۳۹۴

 #برجام_نوشت – بازخوانی مواضع سیاسیون در برهه‌های حساس سال‌های اخیر
چهار سال پیش در چنین روزی – البته توی پاییزشون – یک عده جوان در اعتراض به یک چیزی قرار بود جلوی سفارت انگلیس تجمع کنن. در این حین و بین، خودشون نفهمیدن چی شد که یک مینی‌بوس اون‌ها رو سوار کرد و به باغ قلهک منتقل کرد. بعد نفهمیدن چی شد که وارد سفارت انگلیس شدن. تن‌ها چیزی که متوجه شدن این بود که یک هو شعارها تند شد و ۲-۳ نفر بالا رفتن و بقیه هم د ِ برو.
Iran, Britain
سابقه داستان
پس از موش‌دوانی انگلیس در قضایای ۸۸ و نیز مذاکرات هسته‌ای، دولت دهم سیاست کاهش تنبیهی مبادلات تجاری از آن کشور را پیش گرفت. به صورتی که فقط از ۸۹ تا ۹۰ نزدیک به ۴۰٪ صادرات انگلیس به ایران کاهش پیدا کرد. این اقدام خیلی بی‌سر و صدا توسط وزارت صنایع (و نه وزارت خارجه) و با ارزیابی وابستگی‌های صنایع ایرانی پیگیری شد تا آن‌ها بتوانند زنجیره تأمین خود را جایگزین کنند.
http://kusarevelayat.parsiblog.com/Posts/3744در آذر ۱۳۹۰ – یعنی پس از ضربه کاری دولت به انگلیس – ناگهان مجلس به فکر مقابله با انگلیس افتاد و بدون مشورت با دولت طرح دو فوریتی قطع روابط با انگلیس را تصویب کرد. لاریجانی گفت: «کاهش رابطه اول راه است»؛ بروجردی گفت:‌«این روند باید در قبال دیگر کشورهایی که رفتاری مشابه انگلیس با ایران دارند نیز تکرار شود». ولایتی هم با این طرح موافقت کرد!
آن زمان کلا همه انقلابی بودند.خبر آنلاین جزو رسانه‌هایی بود که برای این طرح پیام بازرگانی پخش می‌کرد: ‌http://khabaronline.ir/detail/186761/Politics/parliament
و تیترهایش دولت را مخالف این اقدام انقلابی نشان می‌داد: «لاریجانی: انگلیس بداند که کاهش رابطه با آنها، تازه اول راه ایران است/مخالفت دولت با قطع رابطه اقتصادی با انگلیس»
http://www.khabaronline.ir/detail/186759/Politics/parliament
عجیب نیست که دولت ِ احمدی‌نژاد ِ کله‌شق با قطع دفعی رابطه اقتصادی با انگلیس مخالفت کرده بود!؟
این قطع دفعی روابط ضربه جدی به تولیدکنندگان و صادرکنندگان ایرانی وارد کرد. عدم توجه به همکاری برخی بانک‌های انگلیسی در دور زدن تحریم دلار هم ضربه دیگری به اقتصاد کشور زد و جزو عوامل افزایش قیمت دلار شد.
رویه مجلس را مقایسه کنید با رویه تدریجی آمریکا در کاهش مبادلات ایران به نحوی که شرکت‌ها فرصت جایگزینی بازار یا زنجیره تأمین خود را داشته باشند.و اینک حمله
تقریبا هم‌زمان با طرح فوریتی مجلس، قالیباف شهردار تهران مدعی غصبی بودن باغ قلهک و قطع ۳۰۰ اصله درخت در آن باغ شد.
هم‌زمان با بازی‌های باند رسانه‌ای همشهری و دو روز بعد از مصوبه مجلس، یک عده جوان جوگیر و نادان به سفارت انگلیس وارد شدند.
دانشجویان مدعی شدند که بجز با دستور رهبر سفارت را ترک نمی‌کنند. سردار رادان با حضور در جمع آن‌ها مدعی شد که او طبق دستور رهبر آن‌ها را از سفارت بیرون می‌کند.
http://shafaf.ir/fa/news/87346
http://shafaf.ir/fa/news/312682
اما علی لاریجانی و صادق لاریجانی از این اقدام حمایت کردند.
رئیس مجلس شورای اسلامی گفت: ‌حرکتی که تعدادی از دانشجویان در برابر سفارت انگلیس انجام دادند نمادی از افکار عمومی ملت ایران است. صادق لاریجانی گفت: حمله به سفارت خواست ملت بود.
emruznews.com/2011/11/post-8300.php
emruznews.com/2011/11/post-8302.php
«مجلس نیز پس از بازدید سفرای برخی کشورهای خارجی از باغ قلهک، خبر از بررسی طرحی سه فوریتی برای “تنبیه” این افراد داده است!»
http://www.roozonline.com/persian/archive/archivenews/news/article/-f6cab34fda.html
اما رهبر و رئیس جمهور علیه این واقعه موضع گرفتند
khabaronline.ir/detail/189214/Politics/government
http://ebrat.ir/?part=news&inc=news&id=46286
بعدها دانشجویان هم فهمیدند که بازی خورده اند: http://majmahezbollah.ir/?p=379بهرحال این اقدام باعث تغییر معادله‌های سیاسی شد:
۱- تصویر ایران از کشوری که ضربه دیپلماتیک به انگلیس وارد کرده تبدیل شد به کشور بی‌منطقی که به تعهدات بین‌المللی پایبند نیست.
۲- به جای ضربه اقتصادی به انگلیس، ایران موظف شد ۱ میلیون پوند خسارت به انگلیس پرداخت کند و همچنین صنایع ایرانی بدون فرصت جایگزینی زنجیره تأمین، مجبور به قطع مبادلات شدند.
۳- مشکلات بیشتری در راه دور زدن تحریم دلار پیش آمد که در افزایش قیمت دلار تأثیر داشت.ماه عسل
امروز نزدیک به ۴ سال از آن واقعه گذشته است. دولت عوض شده، و برجام عزت‌مندانه‌ای با آمریکا و انگلیس و سایر کشورهای قدرت‌مند امضا شده است. دولت فعلی به دنبال تنش‌زایی نیست و عقلانیت دیپلماتیک در همه رویه‌های سیاسی آن حضور جدی دارد!
این دولت، به شدت مورد حمایت آقای لاریجانی است، به نحوی که ایشان رأس امور دیروز را صرفا لایق اظهار نظر در مورد سیب‌زمینی می‌داند. دولت مورد حمایت آقای لاریجانی امروز به دنبال برقراری ارتباط با همان کشورهایی که آن زمان مجلس تهدید به تنبیه آن‌ها و قطع روابط سیاسی می‌کرد.
هم‌زمان وزیرخارجه، رئیس گروه دوستی پارلمانی ایران و انگلیس، و علاءالدین بروجردی در مورد لزوم برقراری رابطه با همان کشور استعمارگر انگلیس صحبت می‌کنند و آن را به نفع هر دو کشور می‌دانند
http://goo.gl/EOBz90
http://tik.ir/fa/news/95080
http://www.entekhab.ir/fa/news/175252
امروز دیگر خبرآنلاین هم رویه وارونه پیش گرفته برای ایجاد رابطه با انگلیس رپرتاژ آگهی می‌رود.
khabaronline.ir/detail/396496
و نکته جالب این که وزارت خارجه بریتانیا سطح هشدار خود برای سفر به ایران را در حالی تغییر داد که حامیان حمله آن روز به سفارت انگلیس در جایگاه‌های قبلی خود حضور دارند. «وزیر امور خارجه بریتانیا بخشی از دلیل این تغییر را “کاهش خصومت [با بریتانیا] در دولت رئیس جمهور روحانی” عنوان کرده است.»
http://www.bbc.com/persian/iran/2015/07/150725_l26_uk_travel_iran_advice_nulear_deal

پانوشت:
۱- به عمد از بررسی رویه‌های احمد توکلی اجتناب کردم.
۲- اگر اکانتم را حذف نکرده بودم، امروز می‌شد به پست‌های آن روز در مورد وقایع حمله به سفارت استناد کرد.
۳- چه حرصی می‌خورد قالیباف. چقدر از پاس‌های رسانه‌ای او را رقیب حقوق‌دانش گل کرد!
۴- کسی در مورد تلون در فضای سیاسی ایران مطلب نوشته بود؟
دیانت‌شان هم عین سیاست‌شان است!

، ۰۴ مرداد ۱۳۹۴
در گروه: اقتصادی, تاریخ, خاطره, سیاسی

Leave a Comment :, , , , , , , more...

۱ + ۵ خاطره‌ی سگی

، ۳۰ فروردین ۱۳۹۴

(۱) عموی پدر بنده، محصل فرانسه بود و دکترایش را هم آنجا اخذ کرده بود و همانجا هم زندگی می‌کرد و طبعا همسر فرانسوی هم داشت. «سگ» در فرهنگ غربی یک موجود خودی حساب می‌شود و زمین تا آسمان با مفهوم سگ در فرهنگ ما فرق دارد. مثلا وقتی ما می‌گوییم: «طرف مثل سگ از رئیسش می‌ترسه.» واقعا نمی‌شود این جمله را ترجمه‌ی تحت الفظی کرد به یک زبان غربی، به خاطر اینکه هیچ گونه مفهوم استخفاف طرف از آن در نمی‌آید! القصه، زن عمو بزرگ ما مدتی ایران آمده بود وفارسی هم کمی میدانست و یک بار با جاری‌هایش (از جمله مادربزرگ من) نشسته بود و گفته بود که «چقدر دید و بازدید دارید شما! هر جا دکتر عزیزی می‌رود، من هم مثل سگ باید دنبالش بروم.» که انفجار خنده‌ی خانم‌های فامیل را می‌توانید تصور کنید در آن مجلس.

(۲) چند سال پیش، تبلیغ یک گروه گیاهخوار و حامی حیوانات را در متروی بوستون دیدم که تصویر یک سگ و یک خوک را در کنار هم گذاشته بود و زیرش نوشته بود: «چرا یکی را به عنوان حیوان خانگی نگهداری می‌کنید و دیگری را می‌کشید و می‌خورید؟» واقعا جهانبینی‌ام از آن روز متحول گشت 🙂

(۳) همسرم تازه به آمریکا آمده بود. یک روز یکی از همکارانم را به او معرفی می‌کردم. همسرم پرسید: شما فرزند هم دارد؟ گفت: نه. خانواده‌ی ما فقط من و همسرم و سگم هستیم.
بله! البته سگ ایشان یک بار نصف فرش اتاقشان را خورده بود(!) و برای عمل جراحی اعلیحضرت شامل آندوسکوپی ابتدایی و عمل باز کردن معده، چند هزار دلار خرجش کردند.

(۴) همیشه از سگ می‌ترسیدم و هنوز هم می‌ترسم. نه خیلی زیاد، ولی احساس راحتی نمی‌کنم جایی که سگ باشد. یک بار برای مصاحبه‌ی کاری مجبور شدم بروم کوئنسی. آن موقع ماشین نداشتم و بیشتر راه را با اتوبوس رفتم. مصاحبه خیلی خوب پیش نرفت و دست از پا درازتر داشتم بر می‌گشتم. باید شب نشده می‌رسیدم به ایستگاه جنوبی بوستون که از آنجا بروم به سمت نیدهام. به آخرین اتوبوسی که به سمت بوستون می‌رفت رسیدم. راننده پیاده شد و گفت که متاسفانه اتوبوس پر است و فقط یک صندلی خالی است ولی فرد بغل دستی یک سگ همراهش دارد. آیا می‌خواهی بنشینی؟ چاره‌ای نداشتم. رفتم بالا و … O_O
همسفر کناری من قرار بود یک دختر حدود ۲۰ ساله باشد با موهایی که نصفش را بنفش رنگ کرده بود و حلقه‌های متعددی که از گوش و پره ی بینی رد کرده بود و خالکوبی های عجیبی روی دست، با لباسی که به نظرم ژنده می‌آمد و زنجیرهای مختلفی از جاهای متفاوتش خارج شده بود. کنارش هم یک جعبه ی بزرگ گیتار بود. اما همه‌ی اینها مشکلی نبود! مشکل من با آن سگ بزرگ و گرگ مانند بود که مرا یاد «رکس» می انداخت ( http://en.wikipedia.org/wiki/Rex_(Police_dog) ) و زیر صندلی‌ای که قرار بود رویش بنشینم، خوابیده بود. چند لحظه نگاه کردم و خواستم عقبگرد کنم که دیدم اگر اینجا ننشینم باید یک تاکسی بگیرم و در آن طمان بی‌کاری و بی‌پولی 100-150 دلار پول تاکسی بدهم تا بوستون.
چه حالی به من گذشت در آن نیم ساعت جهنمی که فاصله‌ی ساق پای من تا دندان‌های آن سگ، فقط چند سانتیمتر بود! هنوز یادش می‌افتم، تن و بدنم می‌لرزد.

(۵) پدرم خاطره‌ای تعریف می‌کرد راجع به زمانی که آمریکا بود. می‌گفت یک پرستار داشتیم که سگ بد احوالی داشت و یک بار سگش اسهال شده بود و به کل ساختمان گند زده بود. پدرم از سر دلسوزی گفته بود که روزی چقدر خرج این سگ می‌کنی؟ طرف گفته بود یکی دو دلار (البته آن زمان مخارج خیلی کم بوده، الان باید ماهی هزار دلار خرج یک سگ کرد!). پدرم گفته بود که چرا این مقدار پول را برای نجات کودکان گرسنه‌ی دنیا به بنیادهای خیریه (چریتی) نمی‌دهی؟ این مقدار پول می تواند هر روز جان چند کودک آفریقایی و آسیایی را نجات دهد. طرف گفته بود: مگر سگ من چه چیزی از آفریقایی‌ها و آسیایی‌ها کمتر دارد؟

(۶) دهه‌ی ۷۰ بود. جنگ تازه تمام شده بود و جامعه چهار نعل به سمت توسعه و سازندگی پیش می‌رفت. عمه بزرگ ما – خدا رحمتش کند – تنها در یک آپارتمان در میرداماد زندگی می‌کرد و مادرم هر از چند گاهی به ایشان سر می‌زد. یک بار که رفته بودیم آنجا، یادم نیست برای چه کاری از آپارتمان ایشان خارج شدم و چون آسانسور مشغول بود، تصمیم گرفتم از پله‌ها استفاده کنم. در یکی از طبقات، چند دختربچه و پسربچه‌ی هم‌سن و سال دیدم (حدودا هشت نه ساله) که ایستاده بودند و به عمل جنسی دو سگ خانگی نگاهی می‌کردند! من از آن بچه‌ها بزرگتر بودم ولی تا به حال رابطه‌ی جنسی حیوانی را ندیده بودم و برای همین مثل کسی که صاعقه به او زده است، روی پله‌ها خشک شدم. تاثیر بدی که آن صحنه روی من داشت، باعث شده که هیچوقت فراموشش نکنم. و تا همین اواخر، همیشه یکی از درگیری‌های ذهنی من این بوده که حالا، آن بچه‌ها، به چه انسان‌های تبدیل شده اند.

، ۳۰ فروردین ۱۳۹۴
در گروه: خاطره

Leave a Comment :, more...

پیام اسرائیل برای دختر من!

، ۰۶ مرداد ۱۳۹۳

دیشب دخترم به مامانش می گفت: وقتی ما توی راهپیمایی [روز قدس] می‌خوندیم:
Gaza Gaza Don’t You Cry, Palestine Will Never Die
(ترجمه: غزه غزه گریه نکن، فلسطین هرگز نخواهد مرد)
حرف درستی نمی زدیم!

مامانش پرسید: چرا؟

دخترم گفت: برای اینکه اسرائیلی ها بچه های فلسطینی رو می کشند. وقتی بچه ای نباشه که “گرون آپ” (= بالغ) بشه، خب دیگه فلسطینی باقی نمی مونه!

درست می گفت. پیام اسراییل، این سگ نجس و هار، آن قدر واضح و صریح است که دختر شش ساله ی من هم آن را دریافت کرده است.

امروز، چند دقیقه ای در مورد معنی Resistance (= مقاومت) برایش صحبت کردم و ماجرای اشغال و بازپسگیری جنوب لبنان را به عنوان مثال برایش تعریف کردم.

 

نورالدین، کودک فلسطینی که توسط اسرائیل مجروح شده است. وبلاگ جان اسنو، در گزارش «غزه: زادگاه مقدسان، قبرستان فرشتگان» http://bit.ly/1rLnmsM

نورالدین، کودک فلسطینی که توسط اسرائیل مجروح شده است.
وبلاگ جان اسنو، در گزارش «غزه: زادگاه مقدسان، قبرستان فرشتگان» bit.ly/1rLnmsM

، ۰۶ مرداد ۱۳۹۳
در گروه: خاطره

۲ Comments :, , , more...

تظاهرات در حمایت از غزة در بوستون

، ۰۱ مرداد ۱۳۹۳

تظاهرات دیروز، سه شنبه 22 جولای، ساعت 5:30 بعد از ظهر در میدان کوپلی برگزار شد. ابتدا فکر کنم سیصد تا چهارصد نفر می شدیم. پسر جوان ریشو که چفیه به گردن انداخته بود و قیافیه‌ی اهالی خاور میانه را داشت به همراه دختر جوان بلوندی بلندگو دستشان بود و در حمایت از فلسطین شعار می‌دادند، ما هم تکرار می کردیم: “فلسطین را آزاد کنید”، “قدم به قدم، شهر به شهر فلسطین آزاد می‌شود”، “انتفاضه انتفاضه”، “مقاومت” و…

جمعیت که بیشتر می شد، متوجه شدیم که طرفداران اسرائیل هم که از قبل متوجه تجمع ما شده بودند، کم کم جمع می شوند و جمعیت ما را محاصره می کنند. شعارهایشان را اول نمی‌شنیدم ولی شعارهای ما عوض شد به سمت اینکه “محاصره جنایت است”، ” اشغالگری جنایت است”، و “اسرائیل چی می گی؟ امروز چندتا بچه رو کشتی؟”

بعد که اومدم دورتر شنیدم که اونها هم شعار می دند که ” خماس(!)  برو گمشو!” و “از کودکان به عنوان سپر انسانی استفاده نکنید” و از این مزخرفات.

بعد پلیس آمد و بین دو گروه کمی فاصله انداخت و گروه طرفداران فلسطین رو راهنمایی کرد به سمت خیابان بویلستون که یکی از خیابان های قدیمی و معروف بوستون است. تا اینجا فکر کنم جمعیت طرفداران فلسطین چیزی حدود 800-900 نفر شد. متاسفانه تقریبا همین قدر، هم جمعیت طرفداران اسرائیل بود.

عکس های راهپیمایی رو هم گذاشته ام که توجه عابران و مغازه دارها و رستوران ها و دفاتر کار اطراف رو حسابی جلب کرده بود  و همه داشتند با موبایل عکس می گرفتند.

پسنوشت 1- یک عکس «روی اعصاب» هم وسط عکس ها هست که از به عمد گذاشتم بمونه. کلا سعی کردم عکسی رو سانسور نکنم.

پسنوشت 2- سه تا فیلم از همین مراسم هم گذاشتم اینجا:
youtu.be/JH92DwRf-eI
youtu.be/cRMtqf3AZ-Y
youtu.be/41f9_jWeQ6Q

پسنوشت 3- مراسم روز قدس هم جداگانه برگزار خواهد شد ان شاء الله. توی نیویورک، میدان تایمز، ترتیب یک تظاهرات بزرگ رو دارند می‌دهند، اگر صهیونیست ها مانع نشوند.

 

، ۰۱ مرداد ۱۳۹۳
در گروه: زندگی در آمریکا

۱ Comment :, , more...

ایران ـ نیجریه در دانشگاه میشیگان

، ۳۱ خرداد ۱۳۹۳

به میمنت تولد برادرزاده‌ام، آلا، و همراهی برادرم، یوسف، بازی ایران ـ نیجریه را در جمع دانشجویان ایرانی دانشگاه میشیگان دیدم. تجربه ی جالبی بود. حدود ۶۰ نفر بودیم به گمانم. بین دو نیمه رای گیری کردند که بازی را از شبکه ۳ ایران ببینیم یا از شبکه معروف ESPN. یک نفر در میان هیاهوی جمع پرسید: فرقشان چیست؟ یک نفر دیگر که نزدیکش بود و صدایش را شنیده بود، پاسخ داد: شبکه ۳ سانسور می کند، ESPN نه! در نهایت شبکه ۳ رای آورد.

پریروز هم داشتم یکی از بازی‌ها را به صورت زنده با همکارانم می‌دیدم (روی ای.اس.پی.ان). یکی از همکارانم ـ که کانادایی الاصل است ـ می‌گفت: من نمی‌دانم چرا هر وقت تماشاچی‌ها را نشان می‌دهند، یک دختر بلوند باید در کادر باشد. چند لحظه بعد دوباره دوربین تماشاچیان را نشان داد، گفتم: این یکی بلوند نیست، برونِت است! گفت: مهم اینه که باید خوشگل باشه! همکار دیگرم ـ که روسی الاصل است ـ گفت: مشکل از فیلمبردارهاست که زن باره هستند!

تماشای بازی ایران ـ نیجریه در دانشگاه میشیگان

تماشای بازی ایران ـ نیجریه در دانشگاه میشیگان

، ۳۱ خرداد ۱۳۹۳
در گروه: خاطره, زندگی در آمریکا

Leave a Comment :, , , more...